دسته
دوستـــــــان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 15115
تعداد نوشته ها : 35
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

در این دنیا فقط یک چیز دارم

فقط یک خانه ی ناچیز  دارم

که آن هم در کرج هست دوستانم

نگفتم که توی ونیز دارم

اگر چه خانه ام خیلی بزرگ است

ولی حیف که همین یک چیز دارم

درون هر اتاقم توی خانه

یه دونه لامپ و یک پریز دارم

برای تزئین این خانه ام من

گل و گلدان و یک آویز دارم

همه گویند به به خوش به حالت

و فهمیدم خوشی را نیز دارم

پریشب رفته بودم خواستگاری

و الان یک زنی هم نیز دارم

حالا با وجود خانوم خونه

یه خونه ی خیلی تمیز دارم

وقتی که بر می گردم از اداره

غذاها ی خیلی لذیذ دارم

بعد عروسیمون حالا دگر من

بچه ای تپل و هم ریز دارم

برایت می نویسم بچه ام چیست

پسری به نام کامبیز دارم

بعد پدر شدن حالا تو گوشم

صدای ویز و ویز و ویز دارم

 برای نهی بچه از خطرها

کلمه ای به نام جیز دارم

برای بردن آشغال دم در

دگر یک کمر نیم خیز دارم

از اینها بگذریم اصلی ترینها

پدر و مادری عزیز دارم

برای کار کردن در اداره

یه صندلی و حتی میز دارم

زنم تصادف کرده در خیابان

و حالا یک زن مریض دارم

برای گردشم در عید امسال

قصد سفر به این تبریز دارم

برای خرج و دخل خانه هر روز

دلی از غم پر و لبریز دارم

و امروز بعد این سالهای عمرم

گرفتم که هزاران چیز دارم

پنج شنبه سیزدهم 12 1388

دیرگاهی است در این تنهایی

 رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

 لیک پاهایم در قیر شب است.  

 

 رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

   نفس آدم ها سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشة پژمرده

 هوا هر نشاطی مرده است.  

 

 دست جادویی شب

 در به روی من و غم می بندد.

 می کنم هر چه تلاش،

 او به من می خندد. 

 

  نقش هایی که کشیدم در روز،

 شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود. 

 

  دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

 جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها، پاها در قیر شب است.

دسته ها : اشعارسهراب
دوشنبه دهم 12 1388
 

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب،

لیک از ژرفای دریا بی خبر.

 

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

از درون دل به تصویر امید.

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از در ای کاروان بگسسته ام.

گر چه می سوزم از این آتش به جان،

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

 

تیرگی پا می کشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.


دسته ها : اشعارسهراب
دوشنبه دهم 12 1388

دیر زمانی است روی شاخة این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.

نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی.

چون من در این دیار، تنها، تنهاست.

 

گر چه درونش همیشه پر ز هیاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،

بام و در این سرای می رود از هوش.

 

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدایی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیکر او لیک سایه ـ روشن رؤیاست.

 

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگی دور مانده: موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازی دیوار.

پردة دیوار و سایه: پردة خوابی.

 

خیره نگاهش به طرح های خیالی.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.

دارد خاموش اش چو با من پیوند،

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

 

ره به درون می برد حکایت این مرغ:

آنچه نیاید به دل، خیال فریب است.

دارد با شهرهای گمشده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریب است.


دسته ها : اشعارسهراب
دوشنبه دهم 12 1388
 

در دور دست

قویی پریده بی گاه از خواب

شوید غبار نیل ز بال و پر سپید.

 

لب های جویبار

لبریز موج زمزمه در بستر سپید.

 

در هم دویده سایه و روشن.

لغزان میان خرمن دوده

شبتاب می فروزد در آذر سپید.

 

همپای رقص نازک نی زار

مرداب می گشاید چشم تر سپید.

 

خطی ز نور روی سیاهی است:

گویی بر آبنوس درخشد زر سپید.

 

دیوار سایه ها شده ویران.

دست نگاه در افق دور

کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.


دسته ها : اشعارسهراب
دوشنبه دهم 12 1388
X